پروانه و اقاقی

ای کاش پروانه بودم...

بر فراز شاخ و برگ درخت آشنایی پرواز می کردم

و در آن دشت به درخت ساج معنای عشق می آموختم...!

و احساس اقاقی را برایش فاش می کردم...

دلم می خواست زندگی را از دید یک قناری دنبال کنم

و همانند او رسم مهر و عشق را بانگ زنم

تا ساج بداند که اقاقی شیفته ی اوست

و اسرار محرمانه ی عشق را به قناری بگویم...

و به کمک باد صبا بوته های علف هرز دروغ زن را

که اقاقی را با تلبیس محو خود کرده, پراکنده سازم

و شاهد تضرع آن علف هرز کانا در برابر باد صبا باشم.

تا بر رخسار دشت زیبا عطر مهربانی و یکرنگی بنشیند...

ای کاش پروانه می توانست خود را درون آن ساج زیبا حس کند

و دل انگیزی دشتستان را چند برابر جلوه دهد

و باد صبا ازراهی دور به کمک پروانه بشتابد

تا اقاقی آرزوی عشق بازی با درخت ساج را به گور نبرد... 

رضا- زمستان 1382

 

پی نوشت: اینو حدود ۶سال پیش نوشتم.خیلی برام جذابیت داره.

|| نوشته شده در سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 09:01 ب.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 10 نظر