X
تبلیغات
رایتل
دوستش داشتم
آواز باران

دستم را بر در تکیه می دهم
تا پنجره را بشناسم
خیالم را در پنجره می ریزم
تا با تابستان یکی شوم
تا بستان پراز قصه وسخن است
از پنجره ی تیر تا دروازه ی شهریور
مردمانی بسیار متفات را دیدم
سخنانی بسیار متفاوت را شنیدهام
اینک بر صندلی بعد از ظهر به دروازه ی خیا ل پای می نهم
سخنا نی بسیار متفاوت از مردمان وروزنامه ها
سخنانی بسیار متفاوت از کوچه ها و خیابان ها
لباس ذهنم را در می آورم و بر رخت آویز گرما می آویزم
چشمانم پر از صدای شنیدن داستان است
داستان ها ئی بسیار متفاوت وجذاب
دلم می کوید یکی را اکر میتوانی بکوی
پنجره ی روبرو می شکند
وآسمان بر من آوار می شود
دستم را از تکیه گاه خیا ل بر می دارم
قلبم پر ازآواز باران می گردد
وخیا بان و کو چه را به فراموشی می سپارم
 

|| نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 08:47 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 4 نظر