سلام

سلام دوستای خوبم:

میدونم بدقولی کردم و یه کم دیر آپ کردم. این روزا خیلی گرفتارم.

نمی رسم مثل قبلا هرروز آپ کنم. مجبورم دست کم یه روز در میون

 یا ۳-۲ روز یک بار آپ کنم.

شرمنده خودم اینجوری نمیخوام. مجبورم.

باید هم به درسام برسم هم یه سری کار دیگه دارم.

ولی روزی چند بار برای خوندن کامنت های شما عزیزان سر می زنم.

 ----------------------------------------------------------------------------------- 

 نیلوفر

 

از مرز خواب می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
 روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته ایینهها
 هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بود م
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
 در رگهایش من بودم که می دویدم
هستی اش درمن ریشه داشت
 همه من بود
کدامین باد بی پروا
 دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
 

 

سهراب سپهری 

|| نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 12:00 ق.ظ توسط رضا(یه پسر شیطون) | 9 نظر