زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پروانه و اقاقی

ای کاش پروانه بودم...

بر فراز شاخ و برگ درخت آشنایی پرواز می کردم

و در آن دشت به درخت ساج معنای عشق می آموختم...!

و احساس اقاقی را برایش فاش می کردم...

دلم می خواست زندگی را از دید یک قناری دنبال کنم

و همانند او رسم مهر و عشق را بانگ زنم

تا ساج بداند که اقاقی شیفته ی اوست

و اسرار محرمانه ی عشق را به قناری بگویم...

و به کمک باد صبا بوته های علف هرز دروغ زن را

که اقاقی را با تلبیس محو خود کرده, پراکنده سازم

و شاهد تضرع آن علف هرز کانا در برابر باد صبا باشم.

تا بر رخسار دشت زیبا عطر مهربانی و یکرنگی بنشیند...

ای کاش پروانه می توانست خود را درون آن ساج زیبا حس کند

و دل انگیزی دشتستان را چند برابر جلوه دهد

و باد صبا ازراهی دور به کمک پروانه بشتابد

تا اقاقی آرزوی عشق بازی با درخت ساج را به گور نبرد... 

رضا- زمستان 1382

 

پی نوشت: اینو حدود ۶سال پیش نوشتم.خیلی برام جذابیت داره.

|| نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 ساعت 9:01 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 10 نظر

رویای آبی

در مرز یک رویا

درون آغوشش

شب را به صبح رساندم

انتظاری گمشده بود

که درون یک رویا

نمایان شده بود...

در مرداب چشمانش غرق بودم

گرمی وجودش

سردی درونم را پس می زد

انعکاس صدایش

با طنین دلنواز

سکوت تنهاییم را می شکست

اما حیف رویایی بیش نبود

که پس از مهتاب

با نوازش خورشید در هم شکست

زیبایی آن احساس

بسان نسیمی دل انگیز

درون رگ هایم می وزید

"ای کاش آن شب به صبح نمی رسید..."

رضا-16/10/1388 

|| نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 ساعت 3:15 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 9 نظر

دریا

 

پی نوشت: این عکسو موقع طلوع آفتاب گرفتم.  

|| نوشته شده در سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 ساعت 11:39 AM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 7 نظر

دختر آسمان(کولی)

کودکی خسته  با پاهایی کوچک 

در خیابانی تاریک در انتظار کمک خزان ره می سپرد... 

دخترک چه می خواست؟ 

نگاهی از محبت یا ترانه ای از امید؟ 

ویا تکه نانی برای زنده ماندن....؟ 

در آن سرمای خاموش به جای نجواهای کودکانه به دنبال کدامین مسیر؟ 

نامش را پرسیدم 

تبسمی بر چهره اش پدیدار گشت 

شادی کودکانه اش در برق چشمانش نمایان بود

چهره اش پر از رهایی... 

با نگاهی معصوم دست یاری دراز نمود 

غربت چشمانش و سردی دستانش هر بغضی را می شکست... 

 

رضا- ۲۰/۱۰/۱۳۸۸ 

|| نوشته شده در جمعه 25 دی ماه سال 1388 ساعت 7:17 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 3 نظر

بیوگرافی

سلام

حدود یه سال و نیم از تاسیس این وبلاگ میگذره. گفتم یه بیوگرافی ادبی از خودم بگم.

البته منو ببخشید.باید زودتر از اینها این پست رو می دادم.

 من سیدرضا طباطبایی, متولد فروردین1366 در بیمارستان مادران تهران هستم.

از کودکی به ادبیات علاقه داشتم که 10 ساله بودم که به نوشتن خاطراتم پرداختم و در این حین داستان های کوتاه(متناسب با سنم) مینوشتم.در 11 سالگی با نوشتن یک رمان کودکانه در مسابقات داستان نویسی دانش آموزان دبستانی منطقه6 تهران,رتبه دوم رو آوردم. تشویق های مادرم باعث میشد بیشتر بخونم و بیشتر بنویسم. یادم میاد از 4 سالگی ام مادرم با خریدن کتاب های داستان و شعر منو تشویق میکرد. 

ادامه ی بیوگرافی رو در ادامه ی مطلب بخونید...


::ادامـه مـطـلـب::

|| نوشته شده در یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 ساعت 10:07 AM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 8 نظر

اشک آسمان

پس از دلتنگی باغچه

      اسیر درخشش آسمان شدم

و چه زیبا بود

معشوق در کنارم... 

 

مرا صدا می زد

چه عاشقانه...

درون رگ هایم پر از یادش

سکوتم را فریاد زد 

 

دلتنگی هایم را می ربود

عطر یاس بر در خانه اش

آسمان برایش می گریست

و دستهایش در دستانم بود... 

 

به خوابی فرو رفتم

رویاهایم رنگی تازه گرفتند

از برکت وجودش

سرشار از بودن شدم...

رضا 1388/10/15  

::یا حسین::

|| نوشته شده در پنجشنبه 17 دی ماه سال 1388 ساعت 4:20 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 8 نظر

حسرت خیس

یادته چه ساده همدیگه رو دوست داشتیم؟ یادته وقتی دلم می گرفت‚بهت پناه میوردم; تو آرومم میکردی. وقتی با تو بودم دیگه هیچی نمیتونست ناراحتم کنه.

چی شد؟چرا؟ کی این فاصله رو بینمون انداخت؟

یادته اولین قرار روی پل هوایی صنعت همدیگه رو دیدیم؟وقتی دیدمت قشنگترین احساس زندگیمو داشتم. بعداز تو هیچکس نتونست این احساسو بهم هدیه کنه.

پارک قورباغه(ایران زمین): صدای خنده هامون در حالیکه روی نیمکت کنار حوض نشستیم و داریم چیپس می خوریم‚ گوشمو پر می کنه.

سه سال گذشت‚ انگار دیروز بود...

یه پسر و دختر تنها که عاشق سادگی همن روی اون نیمکت پرخاطره تو چشای هم زل زدن و از همدیگه میگن.

پارک فدک: بوته ی بلندی که کنارش عکس انداختیم‚ صدام می کنه. ازم سراغ تو رو می گیره.

بهش چی بگم؟ زبونم گرفته. با اشکام جوابشو دادم.

حتی آسمونم امروز گرفته.انگار اونم از حالم خبر داره.

سینما قدس(ایران زمین): یه پسر و دختر که دقایقی از سانس فیلم تله جا موندن‚ آخرین ردیف سالن سینما نشستن.

یه ماه مونده به تولد پسره. کادوی تولد پسره تو کیف دختر خودنمایی میکنه.تولد پسر تو عیده. یه ماه زودتر کادوشو آماده کرده چون می ترسه تو عید نتونه ببینش.

وقتی پسر کادوشو میگیره پر از عشق میشه. باورش نمیشه دختر انقدر به فکرشه و دوسش داره.

اون دو نفر عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن.اما اون همه عشق چی شد؟؟؟........

اومده بودم که پیدات کنم و برای آخرین بار ببینمت.فقط نگات کنم.برای آخرین بار نگات کنم.صورتتو‚چشاتو‚موهاتو‚اون دستای مهربونتو.  حتی تا نیمه های راه اومدم. همه ی اون جاهایی رو که باهم رفتیمو رفتم. داشتم میومدم تا باهات وداع کنم. تا داغ یه عشق کهنه رو تازه کنم‚ اما یاد حرفات افتادم.یاد آخرین حرفی که بهم زدی.............. و برگشتم...

راستی اون کادو هنوز نو و دست نخورده ست. منتظره تا مسافر قصه ی پسره برگرده و همه ی اون خوشی ها و سادگی ها دوباره برگردن...

شاید این انتظار بیهوده باشه‚ اما یه روز اون مسافر برمیگرده و لحظات عاشقانه شونو با روشن کردن شمعی سر مزار اون پسر تازه می کنه.

خداحافظ ای قشنگ ترین درد زندگیم.
|| نوشته شده در سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 ساعت 5:49 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 11 نظر

سرکلاس
داستان زیبایی رو من ۳سال پیش تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم.الان پیداش کردم.گفتم اینجا هم بزارم. خیلی قشنگه:
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود... 

ادامه داستانو در ادامه مطلب بخوانید.

::ادامـه مـطـلـب::

|| نوشته شده در شنبه 21 آذر ماه سال 1388 ساعت 6:57 PM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 20 نظر

خسته-عکس

|| نوشته شده در شنبه 14 آذر ماه سال 1388 ساعت 03:47 AM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر

یادته؟

یادته گفتم ما خیلی با هم فرق داریم؟ 

گفتی: همینش خوبه. 

گفتم: منو تو اختلاف سنی مون زیاده. 

گفتی: اینطوری خوبه. 

 گفتم: قول بده هیچوقت تنهام نزاری. 

گفتی: قول میدم. 

 

حالا کجایی؟ من سر قولم موندم.  

با همه ی تفاوتا من موندم اما تو رفتی...  

حسرت دوباره دیدنتو به دلم گذاشتی. 

دیگه منتظرت نیستم. یادتم نمیخوام. 

میخوام فراموش کنم. میخوام بی ارزشت کنم. 

برو... دیگه نیا تو خوابم... برو...

|| نوشته شده در یکشنبه 8 آذر ماه سال 1388 ساعت 04:34 AM توسط رضا(یه پسر شیطون) | 2 نظر

1 2 3 4 5 6 7 8 9 >>